از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
محمدنجیبالله احمدزی معروف به دکتر نجیبالله (۶ اوت ۱۹۴۷ – ۲۸ سپتامبر ۱۹۹۶) هفتمین رئیس جمهور افغانستان ………….نجیبالله در ۲۸ سالگی در سال ۱۹۷۵ با درجه دکترا از دانشگاه کابل در رشته طبابت فارغ التحصیل شد و………………..نجیبالله جزو اولین افرادی بود که توسط طالبان کشته شد. او و برادرش پس از ورود طالبان به کابل از مرکز سازمان ملل در کابل گرفته شده و در ملاء عام در چهارراه آریانا نزدیک ارگ ریاست جمهوری به دار آویخته شد………….بعد از کشتهشدن دکتر نجیبالله، محکومیتهای بینالمللی گستردهای از طرف بسیاری کشورها خصوصاً جهان اسلام به طالبان وارد شد…………..دکتر نجیبالله از سوی مردم افغانستان ستوده میشود و با نامهای شهید نجیبالله و دکتر نجیب یاد میشود و بیشتر به خاطر حس میهنپرستی خویش ستایش میشود. عده زیادی از افغانها، دکتر نجیبالله را به خاطر در پیش گرفتن سیاست آشتی ملی و پیشبینی جنگهای داخلی مجاهدین میستایند.

اکنون که پانزده سال از شهادت رئیس جمهور فقید میگذرد بار دیگر آتش اختلافات زبانه میکشد ، بار دیگرکسی پیدا شده است که دم از صلح میزند و اکنون نفر به نفر برای این صلح قربانی میپردازد ! صلحی در کار نیست ! اکنون باز مجاهدین سر زبانها افتاده است …….و اکنون بوی جنگ رو کم کم احساس میکنم
ادامه مطلب...

شهیدکیست؟
پروفسور برهان الدین ربانی نیز ترور شد !
پروفسور ربانی رئیس جمهور متخب دولت مجاهدین که تازه از اجلاس بیداری اسلامیدر تهران بازگشته بود ، در بیست نهم شهریور درست مصادف با سالگرد تولدش در منزل خویش ترور شد. رسانههای جهان وعلی الخصوص رسانههای افغانستان هرکدام بنوعی این خبر را منتشر ساختند.گروهی خوشحال بودند و گروهی نیز غمگین . گروهی عنوان کردند (به شهادت رسید)وگروهی گفتند(کشته شد). برای ما بازتابها و نظرات رسانه و مردم افغانستان مهم است ولاغیر . اما شاهد هستیم که این نظرات بسیار ضد ونقیض میباشد . همانطور که در ترور شخصیتهای گذشته این تناقضات به خوبی نمایان بود و بسیار عالی بر اختلافات دامن میزد ، اینبار نیز نظرات دسته ای از آنان باعث نارضایتی گروهی دیگر شد ! نکته ای که اینجا مطرح است اینست که چرا در ترور هر شخصیت مطرح در افغانستان بیش از آنکه تعداد افرادی که از این حادثه ناراحت شوند تعداد مشعوفین بیشتر میباشد؟!!! آیا براستی در میان ما شخصیتی وجود ندارد که با از بین رفتن او همگی ناراحت شود ؟ اختلافات به خوبی حس میشد اما نمیدانستم که غلظت آن در این حد باشد که در مرگ کسی ، گروهی شاد شوند !
بقول یکی از دوستان چشم کابل پرس روشن ! البته به جای کابل پرس مثالهای کثیری میتوان زد!
چرا براستی چنین است ؟
منظور از کلمه شهید اینست که آیا شخصیتی وجود دارد که همگی(همه ی قبایل) از او راضی باشد ؟ آیا کسی وجود دارد که پس از عروج وی همگی محزون شوند ؟ آیا شخصیتی در بین ما وجود ندارد که اکثریت به اتفاق به آن شخص درجه شهید اعطا کنیم؟
ادامه مطلب...
روزانه برای هر کسی سوالهای زیادی در ذهنش مطرح میشود که ممکن است لحظه ای بعد آنرا از خاطر ببرد و شاید هم مادام در ذهنش غلغل بکند . بعضی سوالها ممکن است در عین پیش پاافتادگی ممکن است مدتها حجم سنگینی از مخیله افراد را اشغال کند ، حتی ممکن است پرسشهایی که برای دیگران خیلی مضحک بنظر برسد برای چنین افرادی خیلی مهم و حیاتی جلوه کند.
پرسشی که شاید این ویژگیها را شامل شود پرسشی است با عنوان ( چرا من خودم را تابع ملیت خودم بدانم ؟ ) یا بطور ساده تر ( چرا من خودم را افغانی بدانم ؟ ) … ( چرا ملیت کشور که از همه نظر وضعیتش بهتر از کشور من هست را کسب نکنم ؟ )…
افرادی که چنین پرسشهایی رو مطرح میکنند بدنبال جوابی شفاف و کتابی هستند ! اما جواب قطعی چنین پرسشی را در هیچ کتابی نمیتوان یافت ، از همین رو جواب دادن به این افراد کاری سخت و دشوار است . پاسخ این افراد در هیچ جایی یافت نمیشود مگر باید فرد در لابلای وجود خود جستجو کند !
تصاویری را انتخاب کردم که شاید کمکی باشد برای تسهیل در امر واکاوی خویش !
ادامه مطلب...

یک کودک افغانی
گزارشى از زندگى کودکان پناهنده افغانى در پاکستان
سولماز سعیدى
در حال گذشتن از مکانی بودم که از هوای بد آنجا احساس میکردم دارم خفه میشوم. تلاش داشتم زود از آنجا عبور کنم. اما ناگهان چشمم به پسر بچهای افتاد که میشد حدس زد که هشت یا نه سال داشته باشد. چند لحظهای نگاهش کردم. او چشمهایش خیره به پائین بود، انگار چیزی از او گم شده است. دستش طنابی بود که در انتهای آن آهن روبایی بزرگ بسته شده بود. طناب را در دستان کوچکش گرفته بود و او را روی زمین میکشید. لباسهای کهنه به تن داشت. در این سرما فقط با یکلا پیراهنش بود و بس. ایستادم و کنجکاو شدم که او چه میکند؟! درون آشغالها پرسه میزد و آهن روبایش را بر زمین میکشید. بعد از چند دور ایستاد و آهن روبایش را بالا آورد به دور آهن روبایش چند تکه آهن چسبیده بود. آهنها را جدا کرد و در کیسهای خالی که در دست داشت انداخت و دوباره مشغول به گشتن شد.
من که دورتر از آن مکان بودم، از بوی بد آنجا احساس نفس تنگی میکردم. او چطور میتوانست در این بو، مدت به این زیادی بماند؟!! برایم جالب بود بدانم که با این آهنها چه میکند؟ صدایش کردم، اول توجهی به من نکرد و به کارش ادامه داد. دوباره جلوتر رفتم و او را با اشاره صدا کردم. جلو آمد و با تعجب به من نگاهی کرد و پرسید که با او چه کار دارم.
اسمش را پرسیدم… فقط با یک کلمه جوابم را داد: دلاور
پرسیدم : افغانی هستی؟
تکان کوچکی به سرش داد، به معنی بله.
از او پرسیدم: دلاور تو این آشغالها چکار میکنی؟
نگاهش را که پر از خجالت بود به زمین انداخت و پایش را در بین آشغالها تکانی داد و آهسته آهسته شروع به بازی با آشغالها کرد. دوباره سئوالم را تکرار کردم. بدون این که سرش را بلند کند به من گفت: اینها را میفروشم.
به او گفتم: که با این مقدار آهن که به تو پولی نمیدهند.
کیسهای را که در دست داشت تکان کوچکی داد و گفت: تا شب بیشتر میشود.
نگاهم به دست راستش افتاد که زخم تازهای بر آن بود. پرسیدم: دستت چکار شده؟
خون روی دستش رو پاک کرد و گفت: آهنها را از این جدا میکردم که دستم زخم شد. و طناب را برای نشان دادن آهن روبایش بالا آورد.
پرسیدم: خانواده ات کجا هستن؟
گفت: کسی را ندارم و اشارهای به دورتر که سه تا پسر بچه دیگر با همان آهن روباها در زبالهها میگشتند کرد و گفت: ما با هم زندگی میکنیم.
پرسیدم: خانهات کجاست؟
خندید و گفت: خانه نداریم. زیر پل یا کنار خیابانها، هر کجا که برسد شب را میگذرانیم.
به او گفتم، برایم تعریف میکنی که چطور زندگی میکنی؟ چه میخوری؟
نگاهی کرد و گفت: قبلا در دکانی شاگرد بودم، اما یکی از بچههایی که با ما بود مریض شده بود. از صاحب دکان پول قرض خواستم، اما او به من نداد. من مجبور شدم از دخل دکان دزدی کنم (در لحن دلاور شاید شکایتی کهنه بود).
نگاهی به او کردم و گفتم: خب چرا این کارو کردى؟
با چهرهای پریشان و تکان سرش شروع به قسم خوردن کرد که دوستم مریض بود و باید دوا میخورد.
پرسیدم: خوب آخر چه شد؟
چهرهاش را در هم برد و به دنبال تکانی که به سرش داد، گفت: دوستم مرد و بعدها صاحب مغازه هم خبردار شد که من بدون اجازه به دخل دست زدم. و در آخر کار مرا از کار بیرون کرد. بعد از آن نتوانستم کاری پیدا کنم و من هم مجبور به ادامه همان کاری شدم که دوستانم انجام میدادند. تمام روز در خیابانها و آشغالها میگردیم و آهن یا پلاستیک جمع میکنیم و شب آنها را میفروشیم.
پرسیدم: با آن پول چه میکنید.
چشمانش برقی زد و گفت: همه ما پولها را روی هم میگذاریم و اکثر با نصفی از پولمان مقداری نان میشود خرید و نصف دیگرش را جمع میکنیم.
پرسیدم: برای چه همه پولتان را نان نمیخرید تا گشنه نمانید؟
نگاهی به من کرد و گفت: دوستی که گفتم مرده فقط یک خواهر دارد و چون او دختر است، نمیتواند در خیابانها بخوابد. برای همین از نگهبان قبرستان خواستهایم اجازه بدهد که او شبها را در آنجا بماند و در عوض ما به او پول خواهیم داد.
پرسیدم: خواهر دوستت چند سال دارد؟
شانههایش را به نشانه این که نمیداند جمع کرد و گفت: گمان کنم هم سن و سال من باشد، چون هم قد من است.
دلم به لرزه افتاده بود که یک دختر به این کوچکی که حتما ًآن هم برای خودش آرزوهایی بزرگ دارد، چطور میتواند شبها در وحش قبرستان، آن هم قبرستانهای اینجا را که از خرابهها بدتر است، بخوابد؟ اونم تنها؟!! بدون هیچ شکایت!!
به او گفتم: دلاور، خواهر دوستت نمیترسه شبها در قبرستان میبخوابه؟
بهم نگاهی کرد و گفت: خوب کاریش نمیشه کرد. بهتر از اینه که با ما در خیابانها بین آدمهای خرابکار و جور واجور بخواد بخوابه.
جواب دلاور هنوز در ذهنم تکرار میشود. با این که سن و سال کمیداشت، انتظار نداشتم در این شرایط خراب خودش بتونه به زندگی کسی دیگر فکر کند.
دنیایی که دلاور داشت، دنیای عجیبی بود که شاید خیلیها با وجود این که خودشون در آسایش زندگی میکنند و میتوانند حتی کمکی کوچک به همنوع خود بکنند، اما متاسفانه شاید انجام این چنین کمکها را فراموش کردهاند، زمین تا آسمون فرق داشت. جواب دلاور واقعا برام تکان دهنده بود.
پرسیدم: اسم خواهر دوستت چیه؟
گفت: معصومه.
با این که اونو ندیده بودم، توانستم چهرهاش رو جلوی نظرم بیارم.
در کیفم رو باز کردم که ببینم میتوانم کمک کمیبه او بکنم یا نه؟
مقدار کمیپول خورده در کیفم بود که تا خواستم به او بدهم، نگاهی به من کرد و گفت: خاله من گدا نیستم. اگر گدا بودم کنار خیابان از این مقدار پولى که در میآورم بیشتر گیرم میآمد.
من خندیدم و گفتم: میدونم. من هم اوضاع خوبی ندارم، اما امشب دوست دارم با پول من نان بخری.
به من نگاهی کرد و گفت:نانوایی آنجاست، اگه دوست داری از آنجا برایمان نان بخر.
یه جوری حرف میزد که احساس میکردم با یک آدم بزرگ روبروهستم. با آن پول فقط توانستم دو تا نان بخرم و مقدار کمیماست. وقتی برگشتم و نانها را به او دادم. او با خوشحالیای که در صورتش پنهان میکرد، گفت: این همه؟! و با یک تشکری کوچک به طرف دوستانش دوید و در حالی که میدوید پلاستیک ماست رو بالا گرفته بود و با خوشحالی و غرور به دوستانش نشان میداد. هر چهار آنها کیسههایشان را برداشتند و از آن محل دور شدند. میتوانستم حدس بزنم که آنها به قبرستان میرفتند.
پسرکهای به این کوچکی با داشتن چنین قلبهای زیبا به جای درس و تحصیل، خیابان گردی میکنند برای این که گشنه نمانند…
آینده آنها چه خواهند بود؟
وقتی در سن به این کمیبرای بیماری دوستش دست به دزدی زد، فقط برای این که دل کوچکش نمیتوانست تحمل درد کشیدن دوستش را ببیند، فردا وقتی خانوادهای داشته باشد، برای سیر کردن شکم بچههایش که از دوست عزیزتر خواهند بود چه خواهد کرد؟ آیا دلاور این دل را داشت که بتواند آهن روبایی همراه با یک کیسه به فرزندانش بدهد و آنها را به خیابانها بسپارد؟
چگونه میتوانیم زندگی این گُلهای یخ را نجات بدهیم؟
من خودم زندگی بسیار سختی را در حال گذراندن هستم، اما نه به آن سختی که دخترک شبها در قبرستان میگذراند و نه به آن سختی که این پسرکها در سرما آهن روبایی سنگین در دست در زباله دانها میگردند به خاطر فقط روزی یک نان برای پنج نفر.
الان که دارم این ماجرا رو مینویسم، احساس میکنم خوشبختم که به جای معصومه نیستم. اما احساس دیگری به من میگوید: سولماز ناتوان هستی که نمیتوانی دونه دونه دلاورها و معصومهها رو از نقطه نقطه دنیا جمع کنی. چند بار اشک ریختم، درست مانند هنگامیکه برای خودم اشک میریزم.
دلاور با من فقط درددلی کوتاه کرد، اما به راحتی توانستم تار و پود احساسش رو بفهمم. غرور دلاور نه تنها برام عجیب بود، بلکه توانستم از او درس بگیرم.
متاسفانه اون روز من دوربینی نداشتم که بتوانم از دلاور و دوستانش عکس بگیرم، اما چند روز بعد با یکی از دوستانم که به طرف خانه میآمدم، ناگهان چشمم به چند پسر دیگر که سن و سالشان از دلاور بیشتر بود اما همانند دلاور با همان آهن روباها در آشعالها میگشتند برخوردم. و چون دوستم موبایلش دوربین داشت، از او خواهش کردم که موبایلش را برای عکس برداری در اختیارم بگذارد. از پسرها عکس گرفتم که شاید بتوانم چهره و آهن روبای دلاور را برای شما آسانتر تصویر کنم.
از آنها هم چند سئوال کردم. داستان زندگی اکثر اینها بر روی یک خط میگذرد و آن خط فقر و ناچاریست. هیچ کس به اینها اعتماد نمیکند و حاضر نمیشود در جایی به این بیگناهان کاری بدهد فقط به خاطر این که بی کس و کار هستند. آنها شاکی هستند، اما شکایتی نمیکنند، آخر به کی شکایت کنند تا بتوانند آنها را باور کند؟؟!!
و در آخر فقط یک جمله میگویم: این بی اعتمادی افراد یکی از بزرگترین دلایل برای کشیده شدن این معصومان به راههای خلاف است.
منبع:«کمپین حمایت از افغانهای مقیم ایران»
ادامه مطلب...
توی فیلمها دیدهاید. یک نفر را دنبال می کنند. میدود و کوچه پسکوچهها را رد میکند. یک دفعه وارد کوچهای بنبست میشود. اضطراب سر تا پایش را میگیرد. و آنوقت آن نفر چه میکند؟ بله – سریع بالا راه نگاه میکند شاید بشود که از دیوار بالا رفت ! . . . . . در بن بستی گیر کرده ایم که نمیشود از آن بالا رفت چون اصلا دیوار ندارد !!! در بن بست ما فقط راه آسمان باز است …
رفته بودم زجرگاه ! زجرگاه نامیست که به اداره اتباع داده ام ! شاید حدس بزنید چرا ؟
آری گذارمان بعد از مدتی دلخوشی باز بدانجا کشانده شد و… خلاصه کنیم در آنجا شاهد و شنوای مکالمه ی دو هموطن بودم که هر کدام حاوی ده،یازده تا فرزندبودند و هر کدام در کل باید چیزی حدود ده میلیون ریال را بابت تمدید یکساله ی مدرک اقامت یا همان تردد خویش پرداخت میکردند. واما صحبت آن دو :
اولی : برادر بیا برویم پیش رئیس وبگوییم رحم کن ! والله من ندارم ، من کارگر ساده ای بیش نیستم من یازده تا نانخور دارم از کجا یک میلیون تومان بیاورم بگوییم کمیمساعدت کن . تخفیفی ، چیزی …؟
دومی: والله گپ تو که درست است اما اگر حتی گوشم هم کنند هم خوب است فکر نکنم حتی به حرفمان هم گوش کنند!
اولی : خوب چیکار کنیم . از کجا بیاوریم ؟ بعد از کلی جان کندن با دستمزد کارگری یکی دو میلیونی را پس انداز کردم آنهم بابت رهن خانه ، خانه هم که ماشالله روز به روز بالا میرود. آن را بدهم امروز فردا صاحبخانه را چه کنم ؟
دومی: راست میگی بلند شو بریم پیش رئیس شاید فرجی شد!
بعد از کلی تمرین که چه بگویند چه نگویند کدامیک حرف بزند و … بالاخره عازم دفتر رئیس میشوند ، اضطراب از وجود هر دو لبریز میشود ، چه کاری میخواهند انجام بدهند! واما.. واما رئیس حتی اجازه ورود به آنها را نداد ! بعد از کلی صلاح و مصلحت رفتند پیش خوش اخلاق ترین کارمند آنجا ! و اما باز… اینبار گذاشت که حرفی بزنند اما چه سود ؟ جوابی داد . جوابی بس سختتر از سکوت ، جوابی مملو از تحقیر و لبریز از توهین…
برگشتند . چهرها سراسر از پشیمانی ، وجود پر از ناراحتی .
دومیگفت : بیا بریم بیا بریم التماس کردن پیش این سنگدلها بی فایده است بدتر خودتو کوچیک میکنی . بیا بریم پولو رو بریزیم بدون دردسر ، جانمان راحت !
و رفتند برای پرداخت حق الزندگی …
اما حرف من :
کسانیکه که حاضر نیستند تن به این مذلتها بدهند و التماس و عذر کنند و همان اول پول را پرداخت میکنند. این دسته از هموطنان روزگار را روز به روز برما سختتر میکنند. چون با پرداخت مبالغ تعیین شده به همین سادگی ، مسئولین با کمیسبک و سنگین کردن سال به سال مبالغ را بالا خواهند برد و برد.
همچنین کسانیکه که نمیتوانند و واقعا برایشان مقدور نیست (که اکثرا مهاجرین یا همان آوارگان افغانی در همین دسته هستند)مجبورند که همان راه عذر والتماس را در پیش گیرند که هر ساله پس از تحقیر شدن و جریحه دار کردن عزت نفسشان به بن بست میخورند ، باز راهی جز راه اول را نمیبینند ، از خرد و خوراک و پوشاک میزنند و به جرگه اول میپیوندند!
و اینجاست که میگویند طرف نه راه پس دارد نه راه پیش ! چون هر دو راه ممکن باز به ضرر تمام میشود !
پ.ن: عزیزانی سریع السیر لطف میکنند و ما را با ادبیات خودشان نوازش کرده و فی الفور میفرمایند راه دیگری هم هست و آن بازگشت شماست ! دوست عزیز: آرمانهای امام راحل کجاست که میگفت اسلام مرز ندارد ؟ کجاست آرمانهایی که به آن دلخوش کردیم و بدینجا مهاجرت نمودیم ؟ به خدا همه ی کسانیکه که به کشورهای غربی و یا شرقی رفتند وضعشان از ما بهتر است ، ما هم اگر مقدور بود مطمئن باش که میرفتیم ، چه کنیم که اسیر پا بسته شدیم.
در بن بست ما فقط راه آسمان باز است!
ادامه مطلب...


