تبليغاتX
تراوین
بکوب | دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود کلیپ خنده دار
خرید شارژ
ترک سیگار الکترو اسموک
فروش اینترنتی
فروش اینترنتی
tra-arisfa
afghaniam

بازديد : 279 مرتبه
تاريخ : جمعه 9 مهر 1390

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

محمدنجیب‌الله احمدزی معروف به دکتر نجیب‌الله (۶ اوت ۱۹۴۷ – ۲۸ سپتامبر ۱۹۹۶) هفتمین رئیس جمهور افغانستان ………….نجیب‌الله در ۲۸ سالگی در سال ۱۹۷۵ با درجه دکترا از دانشگاه کابل در رشته طبابت فارغ التحصیل شد و………………..نجیب‌الله جزو اولین افرادی بود که توسط طالبان کشته شد. او و برادرش پس از ورود طالبان به کابل از مرکز سازمان ملل در کابل گرفته شده و در ملاء عام در چهارراه آریانا نزدیک ارگ ریاست جمهوری به دار آویخته شد………….بعد از کشته‌شدن دکتر نجیب‌الله، محکومیت‌های بین‌المللی گسترده‌ای از طرف بسیاری کشورها خصوصاً جهان اسلام به طالبان وارد شد…………..دکتر نجیب‌الله از سوی مردم افغانستان ستوده میشود و با نام‌های شهید نجیب‌الله و دکتر نجیب یاد میشود و بیشتر به خاطر حس میهن‌پرستی خویش ستایش میشود. عده زیادی از افغانها، دکتر نجیب‌الله را به خاطر در پیش گرفتن سیاست آشتی ملی و پیشبینی جنگهای داخلی مجاهدین می‌ستایند.

دکترنجیب الله

اکنون که پانزده سال از شهادت رئیس جمهور فقید میگذرد بار دیگر آتش اختلافات زبانه میکشد ، بار دیگرکسی پیدا شده است که دم از صلح میزند و اکنون نفر به نفر برای این صلح قربانی می‌پردازد ! صلحی در کار نیست !  اکنون باز مجاهدین سر زبانها افتاده است …….و اکنون بوی جنگ رو کم کم احساس میکنم


ادامه مطلب...
ارسال توسط jeiran |دسته:عمومي,| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|پانزدهمین,سالگرد,عروج,دکترنجیب,الله, ,
بازديد : 237 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 4 مهر 1390
شهیدکیست؟

شهیدکیست؟

پروفسور برهان الدین ربانی نیز ترور شد !
پروفسور ربانی رئیس جمهور متخب دولت مجاهدین که تازه از اجلاس بیداری اسلامی‌در تهران بازگشته بود ، در بیست نهم شهریور درست مصادف با سالگرد تولدش در منزل خویش ترور شد. رسانه‌های جهان وعلی الخصوص رسانه‌های افغانستان هرکدام بنوعی این خبر را منتشر ساختند.گروهی خوشحال بودند و گروهی نیز غمگین . گروهی عنوان کردند (به شهادت رسید)وگروهی گفتند(کشته شد).  برای ما بازتاب‌ها و نظرات رسانه و مردم افغانستان مهم است ولاغیر . اما شاهد هستیم که این نظرات بسیار ضد ونقیض میباشد . همانطور که در ترور شخصیت‌های گذشته این تناقضات به خوبی نمایان بود و بسیار عالی بر اختلافات دامن میزد ، اینبار نیز نظرات دسته ای از آنان باعث نارضایتی گروهی دیگر شد ! نکته ای که اینجا مطرح است اینست که چرا در ترور هر شخصیت مطرح در افغانستان بیش از آنکه تعداد افرادی که از این حادثه ناراحت شوند تعداد مشعوفین بیشتر میباشد؟!!! آیا براستی در میان ما شخصیتی وجود ندارد که با از بین رفتن او همگی ناراحت شود ؟ اختلافات به خوبی حس میشد اما نمیدانستم که غلظت آن در این حد باشد که در مرگ کسی ، گروهی شاد شوند !

بقول یکی از دوستان چشم کابل پرس روشن ! البته به جای کابل پرس مثال‌های کثیری میتوان زد!

چرا براستی چنین است ؟

منظور از کلمه شهید اینست که آیا شخصیتی وجود دارد که همگی(همه ی قبایل) از او راضی باشد ؟ آیا کسی وجود دارد که پس از عروج وی همگی محزون شوند ؟ آیا شخصیتی در بین ما وجود ندارد که اکثریت به اتفاق به آن شخص درجه شهید اعطا کنیم؟


ادامه مطلب...
ارسال توسط jeiran |دسته:عمومي,| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|شهیدکیست؟, ,
بازديد : 259 مرتبه
تاريخ : دوشنبه 22 شهريور 1390

روزانه برای هر کسی سوال‌های زیادی در ذهنش مطرح میشود که ممکن است لحظه ای بعد آنرا از خاطر ببرد و شاید هم مادام در ذهنش غلغل بکند . بعضی سوال‌ها ممکن است در عین پیش پاافتادگی ممکن است مدتها حجم سنگینی از مخیله افراد را اشغال کند ، حتی ممکن است پرسشهایی که برای دیگران خیلی مضحک بنظر برسد برای چنین افرادی خیلی مهم و حیاتی جلوه کند.

پرسشی که شاید این ویژگی‌ها را شامل شود پرسشی است با عنوان ( چرا من خودم را تابع ملیت خودم بدانم ؟ ) یا بطور ساده تر ( چرا من خودم را افغانی بدانم ؟ ) ( چرا ملیت کشور که از همه نظر وضعیتش بهتر از کشور من هست را کسب نکنم ؟ )

افرادی که چنین پرسش‌هایی رو مطرح میکنند بدنبال جوابی شفاف و کتابی هستند ! اما جواب قطعی چنین پرسشی را در هیچ کتابی نمیتوان یافت ، از همین رو جواب دادن به این افراد کاری سخت و دشوار است . پاسخ این افراد در هیچ جایی یافت نمیشود مگر باید فرد در لابلای وجود خود جستجو کند !

تصاویری را انتخاب کردم که شاید کمکی باشد برای تسهیل در امر واکاوی خویش !

5 4 10 11 9 6 Untitled-1 3 8

 

 


ادامه مطلب...
ارسال توسط jeiran |دسته:عمومي,| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|چرا,خود,را,افغانی,بدانم,؟, ,
بازديد : 262 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1390
یک کودک افغانی

یک کودک افغانی

گزارشى از زندگى کودکان پناهنده افغانى در پاکستان

سولماز سعیدى

در حال گذشتن از مکانی بودم که از هوای بد آنجا احساس می­کردم دارم خفه می­شوم. تلاش داشتم زود از آنجا عبور کنم. اما ناگهان چشمم به پسر بچه­ای افتاد که می­شد حدس زد که هشت یا نه سال داشته باشد. چند لحظه­ای نگاهش کردم. او چشم­هایش خیره به پائین بود، انگار چیزی از او گم شده است. دستش طنابی بود که در انتهای آن آهن روبایی بزرگ بسته شده بود. طناب را در دستان کوچکش گرفته بود و او را روی زمین می­کشید. لباس­های کهنه به تن داشت. در این سرما فقط با یکلا پیراهنش بود و بس. ایستادم و کنجکاو شدم که او چه می­کند؟! درون آشغال­ها پرسه می­زد و آهن روبایش را بر زمین می­کشید. بعد از چند دور ایستاد و آهن روبایش را بالا آورد به دور آهن روبایش چند تکه آهن چسبیده بود. آهن­ها را جدا کرد و در کیسه­ای خالی که در دست داشت انداخت و دوباره مشغول به گشتن شد.

من که دورتر از آن مکان بودم، از بوی بد آنجا احساس نفس تنگی می­کردم. او چطور می­توانست در این بو، مدت به این زیادی بماند؟!! برایم جالب بود بدانم که با این آهن­ها چه می­کند؟ صدایش کردم، اول توجهی به من نکرد و به کارش ادامه داد. دوباره جلوتر رفتم و او را با اشاره صدا کردم. جلو آمد و با تعجب به من نگاهی کرد و پرسید که با او چه کار دارم.

اسمش را پرسیدم… فقط با یک کلمه جوابم را داد: دلاور

پرسیدم : افغانی هستی؟

تکان کوچکی به سرش داد، به معنی بله.

از او پرسیدم: دلاور تو این آشغال­ها چکار می­کنی؟

نگاهش را که پر از خجالت بود به زمین انداخت و پایش را در بین آشغال­ها تکانی داد و آهسته آهسته شروع به بازی با آشغال­ها کرد. دوباره سئوالم را تکرار کردم. بدون این که سرش را بلند کند به من گفت: این­ها را می­فروشم.

به او گفتم: که با این مقدار آهن که به تو پولی نمی­دهند.

کیسه­ای را که در دست داشت تکان کوچکی داد و گفت: تا شب بیشتر می­شود.

نگاهم به دست راستش افتاد که زخم تازه­ای بر آن بود. پرسیدم: دستت چکار شده؟

خون روی دستش رو پاک کرد و گفت: آهن­ها را از این جدا می­کردم که دستم زخم شد. و طناب را برای نشان دادن آهن روبایش بالا آورد.

پرسیدم: خانواده ات کجا هستن؟

گفت: کسی را ندارم و اشاره­ای به دورتر که سه تا پسر بچه دیگر با همان آهن روباها در زباله‌ها می­گشتند کرد و گفت: ما با هم زندگی می­کنیم.

پرسیدم: خانه­ات کجاست؟

خندید و گفت: خانه نداریم. زیر پل یا کنار خیابان­ها، هر کجا که برسد شب را می­گذرانیم.

به او گفتم، برایم تعریف می­کنی که چطور زندگی می­کنی؟ چه می­خوری؟

نگاهی کرد و گفت: قبلا در دکانی شاگرد بودم، اما یکی از بچه‌هایی که با ما بود مریض شده بود. از صاحب دکان پول قرض خواستم، اما او به من نداد. من مجبور شدم از دخل دکان دزدی کنم (در لحن دلاور شاید شکایتی کهنه بود).

نگاهی به او کردم و گفتم: خب چرا این کارو کردى؟

با چهره­ای پریشان و تکان سرش شروع به قسم خوردن کرد که دوستم مریض بود و باید دوا می­خورد.

پرسیدم: خوب آخر چه شد؟

چهره­اش را در هم برد و به دنبال تکانی که به سرش داد، گفت: دوستم مرد و بعدها صاحب مغازه هم خبردار شد که من بدون اجازه به دخل دست زدم. و در آخر کار مرا از کار بیرون کرد. بعد از آن نتوانستم کاری پیدا کنم و من هم مجبور به ادامه همان کاری شدم که دوستانم انجام می­دادند. تمام روز در خیابان­ها و آشغال­ها می­گردیم و آهن یا پلاستیک جمع می­کنیم و شب آنها را می­فروشیم.

پرسیدم: با آن پول چه می­کنید.

چشمانش برقی زد و گفت: همه ما پول­ها را روی هم می­گذاریم و اکثر با نصفی از پولمان مقداری نان می­شود خرید و نصف دیگرش را جمع می­کنیم.

پرسیدم: برای چه همه پولتان را نان نمی­خرید تا گشنه نمانید؟

نگاهی به من کرد و گفت: دوستی که گفتم مرده فقط یک خواهر دارد و چون او دختر است، نمی­تواند در خیابان­ها بخوابد. برای همین از نگهبان قبرستان خواسته­ایم اجازه بدهد که او شب­ها را در آنجا بماند و در عوض ما به او پول خواهیم داد.

پرسیدم: خواهر دوستت چند سال دارد؟

شانه‌هایش را به نشانه این که نمی­داند جمع کرد و گفت: گمان کنم هم سن و سال من باشد، چون هم قد من است.

دلم به لرزه افتاده بود که یک دختر به این کوچکی که حتما ًآن هم برای خودش آرزوهایی بزرگ دارد، چطور می­تواند شب­ها در وحش قبرستان، آن هم قبرستان­های اینجا را که از خرابه‌ها بدتر است، بخوابد؟ اونم تنها؟!! بدون هیچ شکایت!!

به او گفتم: دلاور، خواهر دوستت نمی­ترسه شب­ها در قبرستان می­بخوابه؟

بهم نگاهی کرد و گفت: خوب کاریش نمی­شه کرد. بهتر از اینه که با ما در خیابان­ها بین آدم­های خرابکار و جور واجور بخواد بخوابه.

جواب دلاور هنوز در ذهنم تکرار می­شود. با این که سن و سال کمی‌داشت، انتظار نداشتم در این شرایط خراب خودش بتونه به زندگی کسی دیگر فکر کند.

دنیایی که دلاور داشت، دنیای عجیبی بود که شاید خیلی­ها با وجود این که خودشون در آسایش زندگی می­کنند و می­توانند حتی کمکی کوچک به همنوع خود بکنند، اما متاسفانه شاید انجام این چنین کمک­ها را فراموش کرده­اند، زمین تا آسمون فرق داشت. جواب دلاور واقعا برام تکان دهنده بود.

پرسیدم: اسم خواهر دوستت چیه؟

گفت: معصومه.

با این که اونو ندیده بودم، توانستم چهره­اش رو جلوی نظرم بیارم.

در کیفم رو باز کردم که ببینم می­توانم کمک کمی‌به او بکنم یا نه؟

مقدار کمی‌پول خورده در کیفم بود که تا خواستم به او بدهم، نگاهی به من کرد و گفت: خاله من گدا نیستم. اگر گدا بودم کنار خیابان از این مقدار پولى که در می­آورم بیشتر گیرم می­آمد.

من خندیدم و گفتم: می­دونم. من هم اوضاع خوبی ندارم، اما امشب دوست دارم با پول من نان بخری.

به من نگاهی کرد و گفت:نانوایی آنجاست، اگه دوست داری از آنجا برایمان نان بخر.

یه جوری حرف می­زد که احساس می­کردم با یک آدم بزرگ روبروهستم. با آن پول فقط توانستم دو تا نان بخرم و مقدار کمی‌ماست. وقتی برگشتم و نان­ها را به او دادم. او با خوشحالی­ای که در صورتش پنهان می­کرد، گفت: این همه؟! و با یک تشکری کوچک به طرف دوستانش دوید و در حالی که می­دوید پلاستیک ماست رو بالا گرفته بود و با خوشحالی و غرور به دوستانش نشان می­داد. هر چهار آن­ها کیسه­هایشان را برداشتند و از آن محل دور شدند. می­توانستم حدس بزنم که آنها به قبرستان می­رفتند.

پسرک­های به این کوچکی با داشتن چنین قلب­های زیبا به جای درس و تحصیل، خیابان گردی می­کنند برای این که گشنه نمانند…

آینده آنها چه خواهند بود؟

وقتی در سن به این کمی‌برای بیماری دوستش دست به دزدی زد، فقط برای این که دل کوچکش نمی­توانست تحمل درد کشیدن دوستش را ببیند، فردا وقتی خانواده­ای داشته باشد، برای سیر کردن شکم بچه‌هایش که از دوست عزیزتر خواهند بود چه خواهد کرد؟ آیا دلاور این دل را داشت که بتواند آهن روبایی همراه با یک کیسه به فرزندانش بدهد و آنها را به خیابان­ها بسپارد؟

چگونه می­توانیم زندگی این گُل­های یخ را نجات بدهیم؟

من خودم زندگی بسیار سختی را در حال گذراندن هستم، اما نه به آن سختی که دخترک شب­ها در قبرستان می­گذراند و نه به آن سختی که این پسرک­ها در سرما آهن روبایی سنگین در دست در زباله دان­ها می­گردند به خاطر فقط روزی یک نان برای پنج نفر.

الان که دارم این ماجرا رو می­نویسم، احساس می­کنم خوشبختم که به جای معصومه نیستم. اما احساس دیگری به من می­گوید: سولماز ناتوان هستی که نمی­توانی دونه دونه دلاورها و معصومه­ها رو از نقطه نقطه دنیا جمع کنی. چند بار اشک ریختم، درست مانند هنگامی‌که برای خودم اشک می­ریزم.

دلاور با من فقط درددلی کوتاه کرد، اما به راحتی توانستم تار و پود احساسش رو بفهمم. غرور دلاور نه تنها برام عجیب بود، بلکه توانستم از او درس بگیرم.

متاسفانه اون روز من دوربینی نداشتم که بتوانم از دلاور و دوستانش عکس بگیرم، اما چند روز بعد با یکی از دوستانم که به طرف خانه می­آمدم، ناگهان چشمم به چند پسر دیگر که سن و سالشان از دلاور بیشتر بود اما همانند دلاور با همان آهن روباها در آشعال­ها می­گشتند برخوردم. و چون دوستم موبایلش دوربین داشت، از او خواهش کردم که موبایلش را برای عکس برداری در اختیارم بگذارد. از پسرها عکس گرفتم که شاید بتوانم چهره و آهن روبای دلاور را برای شما آسان­تر تصویر کنم.

از آنها هم چند سئوال کردم. داستان زندگی اکثر اینها بر روی یک خط می­گذرد و آن خط فقر و ناچاریست. هیچ کس به اینها اعتماد نمی­کند و حاضر نمی­شود در جایی به این بیگناهان کاری بدهد فقط به خاطر این که بی کس و کار هستند. آنها شاکی هستند، اما شکایتی نمی­کنند، آخر به کی شکایت کنند تا بتوانند آنها را باور کند؟؟!!

و در آخر فقط یک جمله می­گویم: این بی اعتمادی افراد یکی از بزرگ­ترین دلایل برای کشیده شدن این معصومان به راه­های خلاف است.

 

منبع:«کمپین حمایت از افغان­های مقیم ایران»


ادامه مطلب...
ارسال توسط jeiran |دسته:عمومي,| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|چی,؟!!,افغانی؟!!, ,
بازديد : 281 مرتبه
تاريخ : جمعه 5 شهريور 1390

توی فیلم‌ها دیده‌اید. یک نفر را دنبال می کنند. می‌دود و کوچه پس‌کوچه‌ها را رد می‌کند. یک دفعه وارد کوچه‌ای بن‌بست می‌شود. اضطراب سر تا پایش را می‌گیرد. و آنوقت آن نفر چه میکند؟ بله – سریع بالا راه نگاه میکند شاید بشود که از دیوار بالا رفت ! . . . . . در بن بستی گیر کرده ایم که نمیشود از آن بالا رفت چون اصلا دیوار ندارد !!! در بن بست ما فقط راه آسمان باز است …

رفته بودم زجرگاه ! زجرگاه نامیست که به اداره اتباع داده ام ! شاید حدس بزنید چرا ؟

آری گذارمان بعد از مدتی دلخوشی باز بدانجا کشانده شد و… خلاصه کنیم در آنجا شاهد و شنوای مکالمه ی دو هموطن بودم که هر کدام حاوی ده،یازده تا فرزندبودند و هر کدام در کل باید چیزی حدود ده میلیون ریال را بابت تمدید یکساله ی مدرک اقامت یا همان تردد خویش پرداخت میکردند. واما صحبت آن دو :

اولی : برادر بیا برویم پیش رئیس وبگوییم رحم کن ! والله من ندارم ، من کارگر ساده ای بیش نیستم من یازده تا نانخور دارم از کجا یک میلیون تومان بیاورم بگوییم کمی‌مساعدت کن . تخفیفی ، چیزی …؟

دومی‌: والله گپ تو که درست است اما اگر حتی گوشم هم کنند هم خوب است فکر نکنم حتی به حرفمان هم گوش کنند!

اولی : خوب چیکار کنیم . از کجا بیاوریم ؟ بعد از کلی جان کندن با دستمزد کارگری یکی دو میلیونی را پس انداز کردم آنهم بابت رهن خانه ، خانه هم که ماشالله روز به روز بالا میرود. آن را بدهم امروز فردا صاحبخانه را چه کنم ؟

دومی‌: راست میگی بلند شو بریم پیش رئیس شاید فرجی شد!

بعد از کلی تمرین که چه بگویند چه نگویند کدامیک حرف بزند و … بالاخره عازم دفتر رئیس میشوند ، اضطراب از وجود هر دو لبریز میشود ، چه کاری می‌خواهند انجام بدهند! واما.. واما رئیس حتی اجازه ورود به آنها را نداد ! بعد از کلی صلاح و مصلحت رفتند پیش خوش اخلاق ترین کارمند آنجا ! و اما باز… اینبار گذاشت که حرفی بزنند اما چه سود ؟  جوابی داد . جوابی بس سختتر از سکوت ، جوابی مملو از تحقیر و لبریز از توهین

برگشتند . چهر‌ها سراسر از پشیمانی ، وجود پر از ناراحتی .

دومی‌گفت : بیا بریم بیا بریم التماس کردن پیش این سنگدل‌ها بی فایده است بدتر خودتو کوچیک میکنی . بیا بریم پولو رو بریزیم بدون دردسر ، جانمان راحت !

و رفتند برای پرداخت حق الزندگی …

 

اما حرف من :

کسانیکه که حاضر نیستند تن به این مذلت‌ها بدهند و التماس و عذر کنند و همان اول پول را پرداخت میکنند. این دسته از هموطنان روزگار را روز به روز برما سختتر میکنند. چون با پرداخت مبالغ تعیین شده به همین سادگی ، مسئولین با کمی‌سبک و سنگین کردن سال به سال مبالغ را بالا خواهند برد و برد.

همچنین کسانیکه که نمیتوانند و واقعا برایشان مقدور نیست (که اکثرا مهاجرین یا همان آوارگان افغانی در همین دسته هستند)مجبورند که همان راه عذر والتماس را در پیش گیرند که هر ساله پس از تحقیر شدن و جریحه دار کردن عزت نفسشان به بن بست میخورند ، باز راهی جز راه اول را نمی‌بینند ، از خرد و خوراک و پوشاک میزنند و به جرگه اول میپیوندند!

و اینجاست که میگویند طرف نه راه پس دارد نه راه پیش ! چون هر دو راه ممکن باز به ضرر تمام میشود !

پ.ن: عزیزانی سریع السیر لطف میکنند و ما را با ادبیات خودشان نوازش کرده و فی الفور میفرمایند راه دیگری هم هست و آن بازگشت شماست ! دوست عزیز: آرمان‌های امام راحل کجاست که میگفت اسلام مرز ندارد ؟ کجاست آرمانهایی که به آن دلخوش کردیم و بدینجا مهاجرت نمودیم ؟ به خدا همه ی کسانیکه که به کشورهای غربی و یا شرقی رفتند وضعشان از ما بهتر است ، ما هم اگر مقدور بود مطمئن باش که میرفتیم ، چه کنیم که اسیر پا بسته شدیم.

در بن بست ما فقط راه آسمان باز است!


ادامه مطلب...
ارسال توسط jeiran |دسته:عمومي,| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|نه,راه,پس,،,نه,راه,پیش,!, ,
مطالب پر بازديد
صفحه قبل 1 2 ... 3 صفحه بعد